تبليغاتX
سورنا

سورنا

رو سر بنه به بالين تنها مرا رها كن

ترك من خراب شبگرد مبتلا كن

ماييم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهي بيا ببخشا خواهي برو جفا كن

از من گريز تا تو هم در بلا نيفتي

بگزين ره سلامت ترك ره بلا كن

ماييم و آب ديده در كنج غم خزيده

بر آب ديده ما صد جاي آسيا كن

خيره كشي است ما رادارد دلي چو خارا

بكشد كسش نگويد تدبير خونبها كن

بر شاه خوبرويان واجب وفا نباشد

اي زرد روي عاشق تو صبر كن وفا كن

درديست غير مردن كان را دوا نباشد

پس من چگونه گويم كاين درد را دوا كن؟

در خواب، دوش، پيري در كوي عشق ديدم
با دست اشارتم كرد كه عزم سوي ما كن
گر اژدهاست بر ره، عشق است چون زمرد
از برق اين زمرد، هين، دفع اژدها كن

 بس کن که بیخودم من، ور تو هنر فزایی

تاریخ بوعلی گو، تنبیه بوالعلا کن 

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 19:0 توسط محمد |


چرت و پرت

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 13:42 توسط محمد |


موضوع | لينک ثابت


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 13:40 توسط محمد |


يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.
روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند.

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386 17:43 توسط محمد |


طفلانم نذر راهت       قربان یک نگاهت

        هستن از عشق تو مدهوش       کن قبول این دو کفن پوش

                                   یا اخاحسین مظلوم

اذنی ده ای حسین جان      پر گیرند سوی میدان

                هدیه ای آوردم ای جان     رد مکن از روی احسان

                                    یا اخاحسین مظلوم

ای همه حاصل من    غربتت قاتل من

                    رو سپیدم کن برادر        روز محشر پیش مادر

                                یا اخاحسین مظلوم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 11:31 توسط محمد |


+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 14:46 توسط محمد |


 روز می بوسمت ! می خندم و می بوسمت ! گریه می کنم و می بوسمت ! یک روز می آید که از آن روز به بعد ، من هر روز می بوسمت ! لبهایم را می گذارم روی گونه هایت ، و بعد هر چه بادا باد :  می بوسمت ! تو احتمالا سرخ می شوی ، و من هم که پیش تو همیشه سرخم

 

\

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386 14:16 توسط محمد |


دیگر نه پایی دارم که پا به پای تو بدوم

نه نگاهی كه در انتظارت بمانم.
واژه ها را هم پیدا نمی كنم.
این دستها هم، دیگر از سرما یخ زده است!
كمی دورتر از حضور خیال من و تو، پچ پچ ها را می شنوی؟!
می گویند اگر نباشی بغضم سبك می شود.
آنوقت تنها من می مانم و من.
آنوقت دیگر نه فریاد می كنم نه سكوت.
آنوقت دیگر پاهایم آبله نمی زند از این همه دویدن پی ات.
می گویند اگر نباشی به هیچ كجای من و این دنیا بر نمی خورد.
آنوقت فقط من می مانم و این همه شعر كه می دانم در انتظار نگاهم هستند.
آنوقت فقط من می مانم و این همه دلتنگی هایی كه بیقرار ِبودنم می شوند.
آنوقت فقط من می مانم و این همه نگاه كه می دانم برای فردایشان دستهایم را می خواهند.
می گویند اگر نباشی، خنده با نگاهم آشتی می كند!
می گویند اگر نباشی، دوباره به یاد می آورم بهار كی از راه می رسد!
می گویند اگر نباشی،...
نگاه از من پنهان نكن!
آنها می گویند.
اما من...
هنوز هم همه فصلها را تنها پاییز می بینم،
هنوز هم دلم هوای باران دارد و دلتنگی های شبانه.
هنوز هم در پی عطر یاس هستم و هق هق نبودنت.
هنوز هم دستهایت را می خواهم.
و هنوز هم... د... و... س... ت... ت... د... ا... ر... م.

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386 22:14 توسط محمد |


تو...

تو ای جان دل من , هستی من

تو ای در شام غم ها مستی من

تو در چشم منی هر جا كه هستم

تو را هر جا كه هستی میپرستم

شرابی, شعر نابی, هر چه هستی

مرا از هر چه غیر از خود گسستی

دل درد اشنــــا را در تو دیدم

تــو میدانی خدا را در تو دیدم

نمیدانم كه بی تو چیستم من

اگر روزی نباشی نیستم من

در این سینه دل دیوانه دارم

چه گویم دشمنی در خانه دارم

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386 22:0 توسط محمد |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

شهر عشق(مرغ مهاجر)
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

اسفند 1386

بهمن 1386
دی 1386



پیوندها

ALEX
یاداشت های کودکانه
cloob


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS